ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثمین گلی چهار ساله میشه

 سلام به فرشته های مامان و همه ی دوستای مهربونمون ثمین عزیزم تولدت مبارک از خدا میخوام همیشه سالم و تندرست باشی و تو همه ی مراحل زندگیت موفق و پیروز باشی. پی نوشت:بنا به چند دلیل جشن تولدت رو ده روز دیگه میگیریم.چون بابا ماموریت رفته و خاله محبوبه هم فردا داره میره مشهد و قراره وقتی برگشت مامان جون مهری اینا بیان و انشاله یه جشن برات بگیریم .     ...
2 بهمن 1393

آخرین روزهای اسفند 91

سلام سلام صدتا سلام به فرشته های نازم و همه ی دوستان عزیزمون. دلم برای نوشتن و سر زدن به همه ی دوستامون تنگ شده ولی چه کنم که این روزها فرصت نشستن پای لب تاب رو ندارم.نه اینکه خدای نکرده فکر کنید که دارم خونه تکونی میکنماااا!!!!!!! این مدت درگیر دکتر رفتنهای من و ثمین و خرید برای عید بودیم.از خودم بگم که جواب آزمایشاتم رو بردم و به یک فوق تخصص نشون دادم و بهم کلی امیدواری داد و خدا رو شکر دوباره روحیه م رو بدست آوردم.چقدر لحن گفتار یه دکتر میتونه روی بیمار تاثیر بگذاره؟! یکی از زندگی ناامیدم کرد و یکی دوباره امیدوار  !!! جونم براتون بگه که از 1ماهگی متوجه شدیم که کلیه ی چپ ثمین یه مقدار خیلی جزئی ملتهبه.دکتر گفتش چیز مهمی نیست ولی...
13 اسفند 1391

ما واین روزهاااا...

سلام دخترای قشنگم و باز هم سلام به همه ی دوستای گلمون که با الطافشون ما رو شرمنده میکنن.  امروز 22 بهمن 91 . جونم براتون بگه که درست روز بعد از تولد ثمین بعلت خستگی و ضعیف شدن بدنم سرما خوردم و رفتم دکتر و یک عدد امپول زدم با کلی قرص و دارو به خونه برگشتم.تا چند روز بی حال و کسل بودم و نای هیچ کاری رو نداشتم تا اینکه روز یکشنبه جواب یه سری ازمایشاتم رو پیش دکترم بردم و اب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت حدس اولیه ش در مورد ... درست بوده و من حسابی روحیه ام رو باختم.هنوزم وقتی بهش فکر میکنم اشک تو چشمام جمع میشه.(این مورد خیلی خصوصیه قط به ای دلیل نوشتم که اگه دیگه مثل قبل نتونستم بنویسم،یه دلیل محکم وجود داره)از روز چهارشنبه ثمین از ص...
22 بهمن 1391

تولدانه...

سلام به فرشته های کوچک و مهربانم. دیشب شب تولد مامانتون بود. از صبح سرپا بودم و برای تدارک ناهار و کیکی که برای شب یلدا قولش رو به ثنا جونم داده بودم (چون همون شب در راه برگشت به شیراز بودم نتونستم درستش کنم)کلی زحمت کشیدم و بالاخره همون چیزی شد که میخواستم.مامان جون اینا بنا به دلایلی نتونستن بیان و ما در جمع خونواده ی 4نفره و صمیمی خودمون شبی به یاد ماندنی درست کردیم. بار الها از تو میخواهم که خانواده ام را در پناه خودت سالم و تندرست حفظ کنی.مهتاب خواهر مهربونم این پیام رو برام فرستاد چون دوستش دارم اینجا مینویسم: الفبا برای سخن گفتن نیست،برای نوشتن نام توست.اعداد پیش از تولد تو به صف ایستاده اند تا زاد روز تو را بدانند.  ...
19 دی 1391

این روزهای ما

سلام به شیرین عسلی هام و همه ی دوستهای گلم. اول از هر چیز میخام ازتون معذرت بخام که این همه وقفه می افته بین نوشتن خاطراتتون.باور کنید که از وقتی اومدیم تو خونه ی جدید،کارهام خیلی زیاده و واقعا فرصت نمیشه.الان هم که نشستم و مینویسم،صبح روز چهارشنبه10آبان 91.تازه ثنا جون به مدرسه رفته.امروز قراره برن اردو.کلی ذوق و شوق داشت.دو روزه که سرما خوردم و از ترس اینکه شماها مریض نشین ،ماسک میزنم.سرم درد میکنه.خدا کنه زودتر خوب بشم.میخوام اتفاقات و خاطرات این مدت رو بنویسم. اول از ثنا جون بگم که هفته ی گذشته،دوتا دندونای شیری بالا رو کنده و خیلی بانمک شده.یکی رو در کمال ناباوری ما،خودش درآورد و اون یکی هم با فاصله ی دو روز خودش لق لق کرد و در ثانی...
10 آبان 1391

ثنا و ثمین و روز کودک

فرشته های نازم،روزتون مبارک باشه.امیدوارم که همیشه سالم و شاد باشید.     روز جمعه ی گذشته موهای ثمین خانومی رو پسرونه کوتاه کردم به طرز فجیعی کوتاه شد.حالا تا کی بلند بشه!!!بابا هم انشااله از هفته ی آینده میان شیراز.تا حالا رفت و امد میکردن،چون هنوز میرفت بوشهر.برای همین مامان جون و خاله محبوبه رو نگه داشتیم پیش خودمون. امشب عمه مریم و دائی حسین و امیرعلی کوچولو مهمونمون بودن.کلی خوش گذشت.ولی جای بابا سبز بود. ...
17 مهر 1391

آماده شدن برای اسباب کشی

سلام به گل دخملیهای خودم.امروز (11شهریور 91) از پنجشنبه شروع کردیم به جمع کردن وسائل خونه.اول بابا تختها رو باز کرد.بعد بخاطر کمردرد من تشکهای خوشخواب رو کنار هم گذاشتیم و قرار بر این شد که همه تو اتاق ما بخوابیم و اتاق بچه ها رو خلوت کنیم برای گذاشتن کارتونهای وسایل.فردا قراره که مامان جون طیبه و باباجون بیان دو سه روزی باشن تا بچه ها رو سرگرم کنند تا ما بتونیم جمع کنیم و بعدش برن دزفول برای عروسی دختر خاله ی من(مرضیه جون) که دختر دائی بابا هم میشه.از همینجا براشون آرزوی خوشبختی میکنم .دوست داشتم برم ولی تو این موقعیت و اوضاع جور نمیشه. اگه بدونین شما دوتا وروجک روز 5شنبه چه آتیشی سوزوندین و چقدر تو دست و پامون وول میخوردین.بازی جد...
12 شهريور 1391

" بازگشت "

سلام به فرشته های نازنینم.کی فکرشو میکرد...من که از همون اولش هم امیدی به برگشتن نداشتم.هر وقت کسی دعائی هم میکرد من با نهایت ناامیدی میگفتم این یه قلم رو بیخودی دعا نکنید ،چون هیچ وقت عملی نمیشه مگه اینکه رضا بازنشسته بشه.اما خدا بهم فهموند که هیچ وقت نباید دست از دعا برداشت حتی اگه پیش تو محال باشه،پیش خدای قادر هیچ چیزی محال نیست.خدای مهربونم دقیقا فردای شب بیست و سوم(شب قدر)تقدیرمون رو که برامون رقم زده بود،بهمون نشون داد. بابا که از سر کار برگشت گفت که یه چیزی راجع به برگشتن به شیراز دیده.یعنی صورت جلسه ای که منوط به اینه که قراره کلا برگردیم.من زیاد جدی نگرفتم و گفتم اگه قرار به رفتن باشه حتما میگن اونهائی که خونشون رو اوردن بوشهر با...
27 مرداد 1391

ثنا و ثمین و تقویم 91

بعد از تعطیلات عید که برگشتیم بی یو،دائی منصور هم چند روزی مرخصی گرفتن و همراهمون اومدن.توی یه هفته ای که پیشمون بود بچه ها حسابی سرگرم بودند.در ضمن توی تدارکات تولد ثنا جون هم خیلی کمک کردن.این تقویم رو هم براشون درست کردن.   پی نوشت: روز جمعه صبح یعنی 13/مرداد ،عمه نرگس اومدن پیشمون.چند روزی رو تونستن مرخصی بگیرن و قراره که پس فردا هم برن دزفول.بچه ها مخصوصا ثنا کلی استفاده میبرن،چون ماشااله خیلی حوصله ی بازی با بچه ها رو داره.از حالا نگران رفتنش ام.چون این چند روز بهش عادت کردیم و از تنهائی دراومدیم ...
15 مرداد 1391